از اونجا که شفاف یادم میاد

هفت سالگی...

تازه قرار بود برم مدرسه و حسابی شاد بودم برای اینکه قرار هست برم سر کلاس درس بشینم و باسواد بشم، به دلیل اینکه نیمه دوم بودم با بچه های از خودم کوچیکتر میرفتم مدرسه و بیشترشون حداقل از من چهار-پنج ماه کوچیکتر بودن، این باعث شده بود از اون اول لقب بچه عاقل کلاس و یدک بکشم، ولی کسی چه میدونه خیلی وقتا دلم میخواست قاطی بچه های شر کلاس بشم و مزه لذتی که اونا میکشن و بچشم. ولی خوب چون از بابام شدیدا حساب میبردم جرات اینکه کوچکترین خلافی کنم و نداشتم چون مزه ی کتکاش زیر دندونام بود و از نظر من نمیچربید به خاطر شادی الان اون درد و تحمل کنم برای همین همیشه سر به زیر و مظلوم بودم.


تو اون روزا اوضاع اقتصادی خونه خیلی خوب نبود، بابام راننده خاور بود و برای کشتارگاه مرغ کار میکرد و ما هم باید حواسمون و جمع میکردیم که کمتر فشار بیاد بهش، از اونجا که مادرم همیشه دوست داشت مدرسه خوبی برم و معتقد بود مدرسه خوب برای تربیت بچه و آیندش خیلی مهمه منو توی یه مدرسه نمونه مردمی توی آریاشهر ثبت نام کرد و خونمون توی شهران بود، مدرسه اجبار کرده بود باید سرویس بگیریم و این قضیه از طرف انجمن مدرسه به اطلاع خانواده ها رسیده بود.


نمیدونم چندروز از مدرسه گذشته بود ولی اون روز بعد تعطیل شدن از مدرسه مثل همیشه با همکلاسیهام سوار سرویس شدم، هنوز صندلیها کامل نشده بود که یه پسر شونزده هیفده ساله اومد و گفت هرکی که اسمش و میخونم بیاد پایین و اسم من و دو نفر دیگه رو خوند، از سرویس پیاده شدیم و یه گوشه وایسادیم که یهو گفت: "شما پول سرویس ندادین و ما هم شمارو نمیبریم اگر فردا پول سرویس آوردین میبریمتون و اگر نیاوردین نمیبریمتون." حالا یکی نیست بهش بگه بچه جون برو به راننده بگو اینا بچه هفت ساله ان مگه اینا پول جیبشونه که بدن به شما ولی خوب بی صاحاب تر از این حرفا بود، به اسم نمونه مردمی ولی بی صاحاب تر از طویله. اون دوتا بچه دیگه شروع کردن به گریه و ذاری و منم همینجوری نگاهشون میکردم تا اینکه سرویس رفت و ما رفتیم تو مدرسه، اون دوتا بچه دیگه تلفن داشتن خونشون و یا خونه همسایشون زنگ زدن خونشون و منم که خیلی بچه ساکتی بودم آروم راه افتادم به سمت خونه، یه بچه هفت ساله و یکی نبود بگه بچه تو مگه اصلا بلدی بری خونه؟ ولی یه چیزی بهم میگفت نباید به خونه فشار بیارم و راه افتادم به سمت خونه.


حدود یک ساعت بی هدف تو خیابون راه میرفتم و یادمه که تهران تو اوج رقابت انتخابات بین سید محمد خاتمی و ناطق نوری بود و همه جا پر بود از تبلیغات انتخابات، یک طرف خیابون عکس سه تا آیت الله با عمامه مشکی بود و یک طرف خیابون یکی با عمامه سفید، توی خیابون مردم میگفتن خاتمی خاتمی و یه عده هم میگفتن ناطق ناطق، منم بهت زده به اینا نگاه میکردم و تو خیابون راه میرفتم و میرفتم و میرفتم... اصلا نفهمیدم چند ساعت شده.


یهو یه تاکسی از کنارم رد شد که دیدم یه صدایی میگه: خودشه خودشه وایسا آقا، برگشتم دیدم مادرم داره میدوعه سمتم، دورت بگردم الهی، به پهنای صورت اشک میریخت و فقط میگفت کجایی پسرم، من و صفت تو بغلش گرفته بود جوری که الانم میتونم حسش کنم، سوار ماشین شدیم حتی یک لحظه اجازه نمیداد جداشم ازش، راننده میگفت آقا پسر کجا بودی نمیگی مادرت نگران میشه؟ منم فقط نگاه میکردم و هیچی نمیگفتم.


رسیدیم جلوی خونه دیدم همه فامیل جلوی در خونه ما جمع شدن، بابام، داییم (پسرخاله بزرگم بعدا دربارش مینویسم که چرا بهش میگم دایی) خاله هام، عمه کوچیکم و شوهرش، ساعت چنده مگه؟ پنج عصر! اینهمه ساعت تو خیابون راه رفته بودم و خسته نشده بودم؟ برام جالب بود. رفتیم تو خونه که یهو یکی گفت بچه مگه تو سرویس نداری؟ انگاری که نطقم باز بشه گفتم سوارم نکرد. مامانم مثل اسپند رو آتیش گفت فردا میام حسابشون و میذارم کف دستشون.


مادرم برام یه سرویس دیگه گرفت و حسابی ام حال اون سرویس قبلی و گرفت و همچنان عقیده داشت با سرویس برم و بیام که مرد بشم و زشته همش چشم انتظار مامانم باشم. و همینطورم شد و خیلی خیلی وابستگیم تو سالهای عمرم کم شد.


نگارش بیست و هشتم شهریور هزار و سیصد و نود و هفت

/ 0 نظر / 14 بازدید