هشت سالگی

من سال دوم ابتدایی رو تو یه مدرسه توی بلوار فردوس خوندم و اونجا پسر عمه کوچیکم کلاس پنجم بود و من برای اینکه تنها نباشم اونجا رفتم مدرسه، از نظر من یکی از بدترین چیزایی که اون سالها اتفاق میوفتاد این بود که برف میومد و منطقه 2 تعطیل میشد و منطقه 5 تعطیل نمیشد. همش میگفتم آخه با چه منطقی ما اینور اتوبان ستاری منطقه 5 باید بریم مدرسه اونور اتوبان منطقه دو میموندن خونه، انگار اونجا برف بیشتر باریده و همیشه این ناراحتی و داشتم.


خلاصه اینجا هم همچنان همون پسر مظلوم بودم که سرم تو لاک خودم بود و کلا دوستی نداشتم و دوران کودکی عجیبی رو پشت سر گذاشتم، یکبار سرصف تو خودم و افکارم بودم و اصلا حواسم نبود و از جلو نظام نگرفتم که یهو ناظم من و از سر صف کشید بیرون و گفت بیا برو اون کنار وایسا بعد کلاس حسابت و برسم.


کنار دیوار وایساده بودم که همه برن و منم برم دم دفتر، همینجوری داشتم به این فکر میکردم که الان چی میشه و چیکار میکنن که یهو دیدم یکی دستم و گرفت گفت بیا بدو تو صف ما بدو بدو (رسول) پسر عمه ام بود و من و برد با خودش تو ساختمون و بعد چند دقیقه ام گفت برو سر کلاست صداشم در نیار.


رسول کلاس پنجم بود و حسابی هوای من و داشت همیشه زنگای تفریح ساندویچ میخرید میاورد با من نصف میکرد، بعد مدرسه دوتایی میرفتیم خونه عمه ام تا مامانم یا بابام بیان دنبالم و بریم خونه، تو اون دوره خیلی خونه عمه اینام میموندم و خیلی هم شام و نهار میرفتیم اونجا (الان اونا بیشتر خونه ما هستن).


یه بار که خیلی سر کلاس شلوغ میکردم معلممون من و فرستاد دم دفتر، این خاطره نقطه خیلی سیاهی تو ذهن منه که حتی با اینکه چهره هارو خیلی به یاد نمیارم ولی اینکه شلنگ کف دستم میخورد و حسابی به یاد میارم و همش میگفتم دیگه تکرار نمیشه و کتک میخوردم از ناظم، دفتر ناظم زیر زمین بود، یادمه بالا که اومدم یک ربع ساعت روی پله ها گریه میکردم، بعد رفتم سر کلاس و دیگه کلا اون سال تا آخر هیچ دوستی نداشتم.

بعد تو خونه واسه عمه ام تعریف کردم و اونم فرداش اومد مدرسه و حساب همشون و با توجه به آشنایی که با مدیر مدرسه داشت گذاشت کف دستشون، دیگه تا آخر سال کسی به من کاری نداشت و من هم.


نگارش سه شنبه سوم مهر هزار و سیصد و نود و هفت

/ 0 نظر / 11 بازدید