یکم تلخه

نمیدونم چه کسی اما دقیقا تو همون دوران که خیلی اوضاع اقتصادی خونه به هم ریخته شده بود و بابام کارش و از دست داده بود، یه نفر پیشنهاد کرد بریم کرج ساکن بشیم، خونه ای که عمومینا قبل از ما رفته بودن طبقه دومش و اجاره کرده بودند. خواهرم تازه به دنیا اومده بود و یادم میاد تمام وسایل خونه رو فروخته بودیم و چندتا خرت و پرت نگه داشته بودیم، بابام سه دانگ از یه مغازه توی خیابون درختی کرج با پولهایی که از ژاپن آورده بود خریده بود. اونروزا همه جا بحث طرح شهرداری بود و مغازه ما هم افتاده بود توی طرح، خلاصه که بابام و راضی کردن مغازه رو بفروشه و بره تاکسی بخره. شوهر عمه ام بهش گفت تو که کاسب نیستی مغازه هم اجاره نمیره، توی طرحم افتاده و همین امروز فردا شهرداری مفت میخرتش بیا بفروش تاکسی بخر حداقل بری سرکار و درآمد داشته باشی.


با خرید تاکسی کلا اوضاع عوض شد، یکی نبود بگه آخه مرد حسابی ملک و میفروشی که بری ماشین بخری؟؟؟ اما خوب نگفتن دیگه و یا شاید منفعتشون تو این بود که مغازه رو راحت از چنگ بابام دربیارن. خلاصه یکم وضعیت بهتر شد و رو به آسایش داشت میذاشت که دوباره مشکلات رسید، خیلی واضح یادم نمیاد اما واقعا سخت بود، خواهرم هم خیلی خیلی کوچیک بود و من نمیدونستم از خودم مراقبت کنم یا اون. اوضاع خونه شده بود مثل جنگ جهانی و منم نه تمرکز برای درس خوندن داشتم نه خواب و نه خوراک.


تقریبا 1 ماه از سال تحصیلی میگذشت که با واژه ی ترسناک اون روزها آشنا شدم؛ ((طلاق)) اما الان میبینم که خیلی هم ترسناک نبود، خلاصه بابام اومد گفت وسایلت و بردار میریم ترمینال. برای چی؟ با مامانت میری گنبد. پس خواهرم چی؟ اون پیش من میمونه. سخت بود و همش میگفتم کاش بتونم یه کاری کنم اما کوچیکتر از این حرفا بودم. رفتیم و مامانم هم از خونه خاله بزرگم برداشتیم و رفتیم به سمت ترمینال آزادی، ماشین سوار شدیم و حرکت کردیم به سمت گنبد خونه یکی دیگه از خاله هام.


تو مسیر همش به این فکر میکردم مدرسه چی میشه؟ خواهرم چی میشه؟ تو گنبد مدرسه هست؟ دوست میتونم پیدا کنم؟ بعد با خودم میگفتم برو ببین، شاید خوب بود. پسرخاله هات هستند، سوپر مارکت دارن و کلی خوراکی میخوری، اونم مجانی و باز دوباره از اول تا اینکه خوابم برد و وقتی چشم باز کردم دیدم خورشید درومده و ما هم رسیدیم ترمینال گنبد کاووس. مامانم گفت پاشو پسرخاله ات اومده دنبالمون.


داستان زندگی تو گنبد و جدا مینویسم، اما میخوام اینم بگم هنوزم خواهرم وقتی عصبانی میشه میگه مامان تورو بیشتر از من دوست داره و فقط من میدونم که وقتی 9 ماهش بود رها شد وقتی نیاز به مادر داشت و شاید خودش یادش نیاد ولی مطمئن هستم تو ضمیر ناخوداگاهش این موضوع وجود داره و باعث میشه فکر کنه من پیش مامانم محبوبترم.


نگارش سه شنبه دهم مهرماه هزار و سیصد و نود و هفت

/ 1 نظر / 12 بازدید