من و آتوسا

سال 76 تو بلوار فردوس شرق میشستیم و صاحب خونمون خیلی مرد خوبی بود، خونمون زیر زمین بود با هفت و هشت تا پله از حیاط میرسید به یه پاگرد، سمت چپ خونه ما بود سمت راست هم موتور خونه، توی حیاط یه باغچه بزرگ بود که توی حیاطش یه درخت تاک قدیمی بود، سایبون بازیهای من و آتوسا.


آتوسا دختر کوچیک خانواده صاحب خونه بود و بهترین همبازی من، یا تو حیاط داشتیم با هم بازی میکردیم یا خونه ما یا خونه اونا، یادمه بازی مونوپلی سیندرلا تازه اومده بود که آتوسا خریده بود و هر روز با هم بازی میکردیم، یه وقتایی که پسر عمه هام یا پسر عموهام میومدن خونه ما و تو حیاط بازی میکردیم بابای آتوسا نمیذاشت اون بیاد و اونم همیشه از پنجره به ما نگاه میکرد، همیشه بهش میگفتم بیا پایین ولی سریع میرفت و پرده رو میکشید، نمیدونم شاید انتظار میکشید تا برم نجاتش بدم ولی خوب همیشه روز بعدش باز با هم بودیم مگر اینکه آتوسا امتحان داشته باشه.


آتوسا شده بود صمیمی ترین دوستم، هرچی میخواستم بهش میگفتم با هم انگور و غوره میچیدیم و میرفتیم میشستیم میخوردیم، شاید باورتون نشه ولی قشنگ حس میکنم اون انگورهای درشت عسگری رو، آتوسا خوشه خوشه میچید و میخوردیم،


یه روز یه مارمولک خیلی بزرگ اومده بود خونمون و مامانم حسابی میترسید از مارمولک، اون موقع خواهرم و باردار بود، یادمه پرتره بزرگ خاتمی و زده بودیم توی آشپزخونه و مارمولکه پشت اون بود، خلاصه مامانم آتوسارو صدا زد و آتوسا اومد قشنگ مارمولک و از پس کلش گرفت و برد گذاشت جلوی در موتور خونه بهش گفت برو خونتون و دیگه ام سر زده نرو خونه مردم، اینجا دیگه آتوسا قهرمان زندگی منم شده بود.


یه دوچرخه بیمکس قرمز ستاره ای داشتم، خونمون دوتا اتاق بود، از در که میرفتی رو به رو آشپزخونه بود، بعد یه اتاق که شده بود حال و پذیرایی و یه اتاق بعدش که شده بود اتاق خواب به صورت تو در تو پشت هم، یعنی اگر مهمون میومد باید حتما از آشپزخونه رد میشد، پنجره های خونمون باریک بود و چسبیده به سقف که نقش نورگیر یا حواکش و اجرا کنه.


اون روزا اوضاع خونمون اصلا خوب نبود، هم مشکلات اقتصادی داشتیم هم اینکه بابام شغلش و از دست داده بود، اگر آتوسا نبود خیلی ضربه بزرگی میخوردم، واقعا ازش ممنونم، چندبار سعی کردم پیداش کنم ولی خوب بیشتر از بیست سال گذشته و چهره اش باید خیلی عوض شده باشه، شاید ازدواج کرده، ولی از همینجا ازش به خاطر حمایتهاش تو اون دوران سخت از من تشکر میکنم، حتی بازی مونوپلی که با من اومد و رفتیم خریدیم و چند وقت پیش پیدا کردم، خیلی خیلی یاد آتوسا افتادم، مامانم بهش گیر داد که چرا این و خریدی اون بیچاره هم گفت خودش خواسته من چیکار کنم، خلاصه که آتوسا جان هرکجا هستی موفق باشی و برات آرزوی سلامتی میکنم.


نگارش سه شنبه سوم مهرماه هزار و سیصد و نود و هفت

/ 4 نظر / 21 بازدید
afkarism

سلام دوست خوبم اگه قلم خودتونه واقعا عالی نوشتید بی نظیر بود موفق باشید